مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

412

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كند تا بحلال با تو جمع آيم . من حمد خداى تعالى بجا آوردم و بگفتگو اندر بوديم كه خادم شجرة الدر كه با من رفيق شده بود ، از در درآمد . ماجرى بر وى حديث كرديم . او نيز حمد خداى تعالى بجا آورد و گفت : از خدا همىخواهم كه ترا سالم از اين مكان بيرون برد . در آن هنگام ، خواهر شجرة الدر از در درآمد و او را نام ، فاتن بود . كنيزك گفت : اى خواهر ، چه حيلتى كنيم كه ابو الحسن بسلامت از قصر بدر شود ؟ كه خداى تعالى بآزادى بر من منت نهاد و اكنون من از بركت قدوم مبارك ابو الحسن ، آزادم . خواهرش گفت : من در بيرون بردن او حيلتى نميدانم ، مگر اينكه جامهء زنان بر وى بپوشانيم . آنگاه بقچهء از جامهء زنان بياوردند . من آن جامها پوشيده ، بيرون آمدم . چون بميان قصر رسيدم ، خليفه را ديدم نشسته و خادمان در برابر او ايستاده‌اند . خليفه بسوى من نظاره كرده ، مرا اجنبى يافت و بخادمان گفت : اين كنيزك را بسرعت نزد من آوريد . خادمان ، مرا بسوى خليفه برده ، نقاب از روى من بركشيدند . چون خليفه ، مرا بديد ، حديث من بازپرسيد . من قصهء خود برو فروخواندم و چيزى از او پنهان نكردم . خليفه چون حديث من بشنيد ، بفكرت اندر شد و در حال برخاسته ، بحجرهء شجرة الدر داخل شد و به او گفت : چونست كه بازرگان‌زادگان بر من همىگزينى ؟ شجرة الدر ، حديث خود را از آغاز تا انجام براستى بيان كرد . خليفه را دل بر وى بسوخت و در عشق ، عذر او را بپذيرفت و از نزد او بازگشته ، مرا بخواست و به من گفت : ترا چه بر اين بداشت كه بآمدن دار الخلافه جرأت كنى ؟ گفتم : ايها الخليفه ، نادانى عشق و اميدوارى بكرم و بخشايش تو مرا بدين بداشت . پس از آن بگريستم و سه كرّت زمين ببوسيدم . آنگاه خليفه گفت : از شما درگذشتم . پس از آن مرا جواز نشستن بداد و قاضى احمد را بخواست و كنيزك را به من تزويج كرده ، فرمود كه آنچه مال در نزد او هست ، بخانهء من آورند . و فرمود تا سه روز در حجرهء شجرة الدر بسر برم . چون سه روز بپايان رسيد ، من از قصر بيرون آمدم و هرچه در خانهء آن